تبليغاتX
بچه های شعر

با آن همه موج های کوتاه و بلندش

رادیو

دلتنگی دریاست

دلتنگی من اما همین دروغ های رادیوست

همین پنجره هایِ بی بازی

که بسته اش

خانه را امن تر جلوه می دهد

راستی شنیدی که اخبار توفانی روزنامه ها هم دروغ بود؟

چه کنم؟

باور ندارم

باور ندارم به چیز عظیمی در آسمان

که قطار ابر ها را به ایستگاه من بیاورد

و دریا را رها کند تا برای خودش موجی شود

چه کنم؟

باران اگر نبود

اگر خیس نمی شدیم

از کجا می فهمیدی

من هنوز آفتاب های کمی تا قسمتی را

ابر های پراکنده و باران های نیامده را هم

از چشم تو می بینم؟


رادیو را ببند

من خودم موج های عظیمی لای حرف های تو پنهان دارم...

مسعود میرزا باقری لنگرودی


+ نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 0:17 توسط مسعود میرزاباقری لنگرودی |

ما وجه تشابه هاي زيادي داشتيم

هر دو تلو تلو مي خورديم

از بي خوابي اي كه روي صنذلي راحتي اش در چشم هايم نشسته حرف مي زنم

هر دو فكر مي كنيم

به تو

به قرن ها قرن پيش

( انگار همين ديشب بود )

نه كشتي در كار بود

نه ناخدايي

پروازت دادم

تا خدايي كه شك نداري در اين خيابان گمشده بيابي

دنيا سريع تغيير مي كند عزيزم

حالا آن خيابان

دو چهار راه

چند سه راه و چندين فرعي

قد كشيده

و دارد چيز هاي بيشتري را در خودش گم مي كند

 

ما وجه تشابه هاي زيادي داريم هنوز

گاهي تنها تر مي شويم

بي خوابي ام صندلي اش را بر مي دارد

چراغ را خاموش مي كند

و مي رود

 

اينجا همه چيز را مي بُرند

رگ خواب مرا با صداي هزار پلنگ ناكام دريده اند

و رويا هايم قطره به قطره از دستم ريخته اند

ناف آهو هاي دنيا را انگار با دست هاي تو بريده اند

و به دست هايت بوي خوبي آويخته اند

 

لابد حالا بايد بنشينم و فكر كنم

خدا چقدر قهوه به چشم هاي من ريخته كه خوابم نمي برد؟

مي دانم

مي دانم فنجان خدا بزرگ است

 

اصلن

بي خيال خبري كه بايد مي آوردي

فقط گاهي دست اتفاق هاي افتاده را بگير و سراغم بيا

من و تنهايي هاي تازه وارد و قد بلندي كه در چشم هايم ايستاده اند

تماشايت مي كنيم.

+ نوشته شده در یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 23:58 توسط مسعود میرزاباقری لنگرودی |

دوستان سلام

قبل از هر چیز باید از دو دوست تشکر کنم

اول: آرمین پور امین عزیز بخاطر سیاه و سپید کارشناس ادبیات است و اگر بتواند شعری که در سرش ولگردی می کند را بدام بیاندازد شاعری است که... و دنبال تغییر در شعر است حالا چه تغییری نمی دانم.... (آرمین جان لازم نبود هر کاری می کنیم را بزنی توی سرمان!راستی یک شعر هم در حین یک ولگردی کوچک در خیابان های عادی از یک شهر کاملا عادی برایم نوشته که واقعا ممنونم)

دوم:مرتضی عابد پور بخاطر بیست و یک تیر او کسی است که به هیچ وجه در عقاید با هم تشابهی نداریم اما همیشه و هنوز دوستش داشتم و اگر قدر خودش را بداند غزل سرا و ترانه سرای فوق العاده ای خواهد بود.

 

داستان

 

یکی بود

یکی نبود

که شاعر بود

که جز عربده چیزی در جیب هایش نداشت

در خیره سری از تهران (که هر چه فرزند کاشت/ داشت/ برداشت و درو کرد)

چیزی کمتر نداشت

بدهکار بود

خیلی قرض داشت

آینه هم که تا دیروز با چهره اش حرفی نداشت

حالا با مشتی که کوبید توی سرش هزار تکه حرف ناگفته داشت

راستی یادم رفت بگویم که خیلی هم سواد داشت

زود فهمید:

"هِ دنیا" وارونه ی "آینده" است!

و از وقتی خدا کم کم داشت

روحی که رایگان به جسم اش واریز کرده بود

هر سال با بهره ی روز شمار

از حساب اش بر می داشت

همیشه می گفت:

"من این همه راه از ساعت صفر تا بیست وچند سالگی ام سگ دو نزدم

که حالا پیاده برگردم....."

خیلی شرارت داشت

همیشه با کلمه هایی که سر کوچه سوار جمله های شیک ویراژ می دادند

دست به یقه بود

و تقریبا چند روز بعد از شروع این داستان بالاخره مُرد!

هِ دنیا هنوز داشت

باقیمانده ی روح آدم ها را از حسابشان بالا می کشید

و آنقدر بالا و بالا تر می کشید

تا به حساب نا مشخصی در آسمان حواله کند

هیچکس هم نفهمید پیاده برگشت یا با همان جمله ی قدیمی اش...

 

تنها چند شاهد عینی ادعا می کنند

کلاغی که معمولا انتهای قصه ها به خانه اش نمی رسید

انتهای این شعر دیده اند

که مات و مبهوت به شاعر نگاه میکند...

امضا میرزا مسعود                 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 17:15 توسط مسعود میرزاباقری لنگرودی |

سال می رود که سیگار بهمنش را خاموش کند

با سینه ی پر دودش

با آن سرما ی بارانی پوش و کلاه و عصای سیاهش

با آن همه درخت کنار پیاده رو که خوب بلدند بای بای کنند

وقتی که امسال می رود تا برای تمام بید های مجنون اش

در قسمت روانی بیمارستان ثبت نام کند!

حالا که سال دارد از چار راه ها می گذرد با سینه پر دودش با آن کلاه و عصا و....

بگذار برود برای جنایت هایش اسفند تازه ای دود کند

اما تو نرو

 لطفا نرو

بیا و در حیاط خانه ی ما بیدی بکار

قول می دهم فردا

با دستهای خودم

از اداره ی پست حاشیه های میدان آزادی

برای بید هایت باد های دیوانه تری پست کنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 14:11 توسط مسعود میرزاباقری لنگرودی |

 کاش می شد کنار سایه ی بلند خودم

 

داخل یک عکس قدیمی

 

دراز بکشم

 

و به این فکر کنم

 

که هنوز اگر قد نکشیده بودم

 

باز سایه ام در غروب

 

اینقدر بلند گام بر می داشت؟

+ نوشته شده در دوشنبه 20 دی1389ساعت 8:42 توسط مسعود میرزاباقری لنگرودی |

سرم شلوغ است و گرفتارم ولی فراموشتان نمیکنم.

 

این جوجه آنقدر زشت بود

آنقدر زشت است

 و آنقدر زشت ماند

که آخرش می دانم قوی زیبایی می شود یک روز!

+ نوشته شده در یکشنبه 30 آبان1389ساعت 23:5 توسط مسعود میرزاباقری لنگرودی |

نکته ی فراموش شده : هنر و خاصه شعر یک بعد عامیانه دارد که باعث ماندگاری اش می شود و آن نکته که متاسفانه در کار خیل عظیمی از دوستان شاعرم مشاهده نمی کنم سرگرمی است بله لذت!می دانم که باید با این نقد مواجه شوم که در این دنیای شلوغ و کثیف که نمی شود به فکر سرگرمی بود و.... ولی حقیقت این است که عمیق ترین شعر های پارسی که از آن خیام ، حافظ و سعدی و مولاناست اول به خاطر سرگرمی تکرار شده تا امروز به دست (مثلا) اهلش رسیده پس اول باید شعری که می رود زیر چرخ های آهنی قطار سرگرمی ها و هنر های جدید مانند تلویزیون و موسیقی و بازی های رایانه ای له شود را نجات دهیم بعد دنیا را....

در فکر این بودم که این بار با یک داستان-شعر به روز باشم که متاسفانه از دستم رفت. سی وسه روز رویش کار کرده بودم که سه چهارم اش از دست رفت . خب کاری نمی شود کرد مهم این است که آمدم و هستم و....می مانم!

ولی دوباره می نویسم اش "شاعر صد هزار ساله" ام را:

شاعر صد هزار ساله منم که با دست های (همچنان) وحشی ام روی دیواره های غار قرن بیست و ... ام نقاشی چند تانک را کشیده ام (بی نیزه - با بمب) با چشم های از حدقه بیرون زده ی آهویی که ظاهرا از تمدن و صلح جهانی اش رمیده!

و همچنان "دنیا یه جنگل بی رحمه / من تو یه باغ وحش اسیرم!" با صدای آرش سبحانی و گروه کیوسک را گوش می کنم.

 

خبر روز: برای خودم متاسفم! مسعود هوشمند ترانه سرای "تو یه تاک قد کشیده " با خواننده گی سیاوش قمیشی مرد و حتی ما لنگرودی ها بی خبر ماندیم..... در وبلاگ یاسین نمکچیان بیشتر بخوانید.

 

جمله ی روز: " می دونی فرق تو که اوونور این مونیتور نشستی با من که اینورِ اوون مونیتور که نه ! ولی اینور این مونیتور نشستم چیه؟ خب راستیتش منم نمی دوونم.... اما همیشه فک می کنم خب بایس یه فرقی باشه..... اما مثه اینکه نیس..... اصلا بی خیال "

و فعلا مثل این چند وقت اخیر چسبیده ام به شعر های ......

 

1

"پس کی می آیی" کرانه های اتاقم لنگر انداخته

می خورد پشت شیشه صدای "می آیم می آیم" ات

بازش که می کنم:

می آید

می آید

می آید

می آید

صدای پای کسی همیشه در گوش من می ...

می آید و می آید و می آید و آنقدر می آید که

دو قدم مانده به من مردد می ایستد و هرگز نمی رسد

باز می گویم: می آید می آید

صدایم با سر به دیوار می خورد

سرگیجه می گیرد و همیشه نمی آید پژواک دیوار می ماند

نمی آید

نمی آید

نمی آید

نمی آید

این لکنت "نمی آید نمی آید" چقدر به دیوار می آید

پس کی می آیی؟

 

2

حوا سیب را چید

آدم حوا را

خدا هر سه را

 

چه فرق دارد که حوا باشی و از پهلوی چپ من بیایی

یا نباشی و از در سمت راست تاکسی پیاده شوی؟

 

چه فرق دارد که آدم باشم و رسیده ترین گناه دنیا دست تو باشد

یا انسان باشم و در دستم خام ترین دروغ های دنیا؟

چه فرق دارد وقتی آدم شبیه من نیست؟ 

دندان زده ترین سیب سرخ دنیا را دیده ام که گناه های جدید تعارف می کرد

چه فرق دارد....

می دانی؟

از وقتی که آدم

        انسان شده

سیب های باغ ما هم

                        ارزان شده

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 13:9 توسط مسعود میرزاباقری لنگرودی |

اریش فرید عاشقانه های عصر خشونت را نوشت من عاشقانه های عصر اتاق را فکر نمی کنم به کسی بر بخورد!


1


فقط یک پیراهن ساده ام

که تن می زنی از تن زدن ام

مثل پیراهن توی تن ات

هر جا که می خواهی آویزانم کن

روی هیچ بند رختی بند نمی شوم

در یاد دست های تو گردبادی هست

که گوشه ی اتاقی پرتم می کند

و من در یاد تو چروک می خورم

 

یکی یکی چشم های دکمه ای ام را باز می کنی*

در گرد باد می رقصی

و من انگشتی در آستین ندارم که اجازه ی تماشایت را بگیرم

 

(این چشم ها باید بسته می ماند)

 

ما فقط چند درخت بودیم

که در جنگل و آسفالت هایش گم شدیم

بی آنکه پاییزی در کار باشد

مثل کودکان گمشده علامت گذاشتیم برای برگشتن

در پیاده روها برگ ریختیم

و باز گم تر شدیم

(سر گردنه پاییزی هست که می خواهد لختمان کند)

اما

در من شاخه ای

نمی گذاشت بهار راحت بگذرد از تقویم

 

به صفحه های اردیبهشت توی تقویم بسته ام آستین های بی دستم را

به پیراهن توی تن ات دکمه دکمه چشم هایم را

 

(بستگی تاریخ و بهار به سر آستین های چروکیده ی من

بستگی سر انگشتان تو به بستن چشم های دکمه ای من)

 

حالا ببین این پسر فداکار

دستش را لای تقویم فرو کرده

 تا فردا

جایی میان همین فصل ها

دستانی چشم هایم را ببندند

پارچه ی سفیدی که بوی مرگ می دهد روی سرم بکشند

و بگویند:

بیچاره از بس چشم هایش باز ماند.....


* جشم های دکمه ای من نام داستان کوتاهی از کتاب یوزپلنگانی که با من دویده اند اثر زنده یاد بیژن نجدی


2



چشمه ها بترکند از خنده

آتشفشان ها بترکند از خنده

آسمان و رعد ها بترکند از خنده

به اینکه من چند کیلومتر بی وقفه در اتاقم راه رفته باشم

از تصویری شبیه تو در مانیتور نشانی ات را بپرسم

نداند و در سکوتی سیاه مثل چاه

خیره       ته چشمم شنا کند و غرق شود

(تا آنجا که یادم هست یکی از دست هایش از چاه بیرون بود و کمک می خواست)

مثل بچه ها از ترس

تخت و تمام پتو های دنیا را روی سرم بکشم

 

پنجره را بترکانم به جرم خندیدن

پرده را بدرم به جرم رقصیدن

در را ببندم به جرم از تعجب باز ماندن دهان اش

گچ دیوار بترکد و از ترس سفید تر شود.....

 

و من

بعد از کمی وحشت زده دویدن

کنار پنجره ی اتاقم بدون چادر زدن اتراق کنم

آسمان هم    بی رعد    بی برق    بغضش را در گوشم بترکاند

(تا آنجا که یادم هست آسمان همیشه ریاکارترین "چشم آبی" دنیا بود)

 

به خیابان نگاه کنم و آرام شوم:

دنیا هنوز چند کیلومتر از اتاق من کوچکتر است!

و باز من بمانم و چند فرسنگ از فرش های آشنای اتاقم



+ نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 20:33 توسط مسعود میرزاباقری لنگرودی |

با خودم فکر میکنم آخرش که چه؟ می نویسیم و می نویسیم وبعد.... که چه؟

القصه : قرار بود شعری بگذارم اینجا که نشد بجایش این را می گذارم یک شعر قدیمی !

"انسان باید قبول کند که عمیقاً تنهاست وتنهاییش را دوست دارد.کمتر انسانی می تواند انسانی دیگر را از تنهایی خود دوست تر بدارد مگر از تنها ماندن بترسد. من اما نه! دوستش ندارم، فقط با خودم مثل سایه حملش می کنم."

 

سرنوشت من شاید همین بید نسبتاً مجنونی است

که موهایش را برای باد هم پریشان نمی کند

 

بر می گردم و نگاه می کنم:

تنهایی ام نشسته هنوز همانجا روی کاناپه

دیوانه وار نگاهم می کند و من بی فایده فرار می کنم

 

سرنوشت من همین باد مؤدبی است که

کلاه از سرت می اندازد اول هر آشنایی

_ بید عزیز به امید باد نایست

                         رفتنی است!

 

سر نوشت من همین تنهایی بی وطنی است که

فتحم می کند

خانه های شادیانه ی قرن هایم را آتش می زند

پرنده های خنده را سر می برد

و از کنگره های شهری که منم

هلهله می کشد

 

به باد لای بید نگاه می کنم و تنهایی ام را آغوش می کشم

تن من وطن تنهایی نیست

اما

از من برای آب خوردن هم بیرون نمی رود

سرنوشت من فرار بی فایده ایست که

از تنم رفتنی نیست!

+ نوشته شده در جمعه 22 مرداد1389ساعت 22:50 توسط مسعود میرزاباقری لنگرودی |

شاملوی بزرگ

مانده ام با این همه مرگ که دور و برم پرسه می زنند چه کنم؟ مثل چند گرگ که نمیدانند باید کسی که قبلن مرده را چطوری بکشند! دست هایم را توی جیبم کرده ام و نه با امید آسمان را نگاه میکنم نه از ترس زمین را به چشمم میدوزم . در چشمشان نگاه میکنم و می دانم بالاخره یکی از همین روزها یکی از همین بچه گرگ ها کارش را یاد می گیرد!

امروز دوم مرداد ماه است سالگرد پدری که جاودانه شد. احمد شاملو(ا.بامداد) را به عنوان پدر شعر سپید می شناسند ولی من او را از جهاتی پدری برای خیل شاعران می دانم وبرای خیل انسان هایی که برایشان زجر کشید، به آنان عشق ورزید، از آنان سختی دید ولی هرگز از آنان نا امید نشد. عصاره ی شعرش انسان بود و آزادی و البته و صد البته عشق.

از مهتابی

 به کوچه ی تاریک 

خم می شوم

و به جای همه نومیدان

می گریم.....

در آستانه ی مرگ ایستاده بود و برایم نوشت

در پی عشق بود و برایم نوشت

در شبانه هایش برایم نوشت

و از دردی مشترک برایم نوشت

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ئیست

و قلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه ئیست

تا کمترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیائی، برای همیشه بیائی

و مهربانی با زیبائی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.

انتظارت را در من جا گذاشته ای پدر پس هنوز هستی.....

با این همه، ای قلب در به در!

                از یاد مبر

                         که ما

                          -من وتو-

                          عشق را رعایت کرده ایم،

                    از یاد مبر

                          که ما

                          ـمن و توـ

                                   انسان را

                                  رعایت کرده ایم،

                                     خود اگر شاهکار خدا بود

                                                            یا نبود.

 

مصاحبه با آیدا عشق نجات بخش

از ویکیپدیا بخوانید

مجموعه آثار

سال شمار شاملو

+ نوشته شده در شنبه 2 مرداد1389ساعت 1:30 توسط مسعود میرزاباقری لنگرودی